تبليغاتX
هزار یک شب راز
در اين مثنوي بزرگ طبيعت ما مصراعي نا تمايم بودنمان انتظار يك بيت شدن است.
 

 

 

 

 

 

 

دستانم را بگير

پِی در پِی با دستان دراز شده به درگاهت می آیم و تقاضای بیشتر و بیشتر دارم ...

بخشیدی و بخشیدی تو به من .
گاهی بسیار اندک .
گاهی به فراوانی ...

بعضی را برداشتم ، و برخی دیگر را رها کردم ؛
برخی بر دستانم سنگینی می کرد و برخی را به بازی می گرفتم ،
تا وقتی خسته می شدم و آن ها را می شکستم ،
تا وقتی که تکه ها و انباشته های هدایای تو بسیار وسیع شد و تو را پنهان کرد ،
و این چشم داشتِ بی وقفه قلب مرا بیشتر از جا کند ...

" بِبَر ، آه بِبَر " اکنون فریاد من شده است ...

دستانم را بگیر ؛ بیرون بکش مرا از درون انبوه هدیه هایت و به سوی بی کرانی عریان حضور خالیت هدایت کن ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:14  توسط فرهاد | 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:38  توسط فرهاد | 


 در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:58  توسط فرهاد | 

 

آدمک آخر دنیاست بخند

                              آدمک مرگ همینجاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

                              به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

                              شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

                              فكر كن گريه چه زيباست بخند

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

                              تازه انگار كه فرداست بخند

راستي آنچه که يادت داديم

                              پر زدن نيست كه درجاست بخند

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

                              به خدا آخر دنياست بخند 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:25  توسط فرهاد | 

بايد عاشق شد و خواند :
بايد انديشه کنان پنجره را بست و نشست

پشت ديوار کسي مي گذرد.
مي خواند
:
بايد عاشق شد و رفت
چه بيابانهايي در پيش است !

رهگذر خسته به شب مي نگرد.
مي گويد
:
چه بيابانهايي ! بايد رفت
بايد از کوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حکايتها دل مي سپرند .

پشت ديوار کسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست
:
چه زناني که در آرامش رود
،
باد را مي نوشند !
و براي تو - براي تو و باد
-
آب هايي ديگر در گذرست .

بايد اين ساعت - انديشه کنان مي گويم
-
رفت و از ساعت ديواري ، پرسيد و شنيد
.
و شب و ساعت ديواري و ماه
به تو انديشه کنان مي گويند
:
بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست !

پشت ديوار کسي مي گذرد
،
مي خواند
:
((
بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند . ))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:12  توسط فرهاد | 
 

فریاد

  گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است

                              ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد

                                                                         با سنگینی نگاهت منو...

                                                                                                      کمی با من حرف بزن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:43  توسط فرهاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدایا
به من زیستنی عطا کن که در لحضه مرگ
بر بی ثمری دنیا و لحضه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش
سوگوارنباشم.

نوشته های پیشین
فروردین 1388
دی 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
فرياد هاي خاموشي
وبلاگ نوا
آرام جان
کوه یخ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان